خیابان گرد

عیدها را تنها به خاطر یک چیز دوست دارم و فقط همان است که هر سال همین موقع ها به طرز عجیبی مرا وادار به خیابان گردی می کند!

نه سبز شدن درخت ها آنقدرها برایم اهمیت دارد، نه لطیف شدن هوا و نه هر تعبیر شاعرانه دیگری. آن چه که هیجان زده ام می کند زنده شدن شهر است.

دیدن این همه آدم در حال رفت و آمد که چهره شان لا به لای شلوغی و ماشین ها گم می شود، دیدن این همه شور و هیجان و حرف و خنده توی پیاده رو ها و مغازه ها، دیدن قدم های تند و گاهی کند، دیدن بچه هایی که گام های کوتاهشان را تند تر بر می دارند تا با آن پاهای کوچک از پدر و مادرشان جا نمانند، دیدن چانه زدن های موقع خرید، دیدن آن هایی که حالا بعد از یک خرید طولانی جلوی آبمیوه فروشی جمع شده اند تا گلویی تازه کنند، شنیدن خنده های انفجاری موقع خریدهای دسته جمعی، شنیدن بحث های داغ نزدیک عید از زبان یک راننده تاکسی خوشحال و یا حتی عصبانی و ... همه و همه مرا، دیوانه وار سر شوق می آورد.

گاهی دوست دارم دقیقه ها کنار پنجره ای بایستم و این جریان دیدنی زندگی را که به پیاده رو های شهر تزریق شده تماشا کنم. دوست دارم به میان سیل این آدم های زنده بروم و میانشان غرق شوم؛ غرق شوم تا اعماق زندگی.

بهارتون پر از زندگی...


+ پ.ن: راستی این هم وبلاگ ورودی ما توی دانشگاست: « روپوش سفیدها » 

توی وبلاگ ورودیمون به اسم lonesome cowboy  می نویسم

+نوشته شده در جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط رضا (سینوس) | نغمه دوست ()
بفرمایید تخصص میل کنید!

 

امتحان تخصص باطل شد

 

می خندیم به آینده مبهم خودمان

می خندیم به رؤیاهایمان

می خندیم به آرزوهای دور و درازمان

می خندیم به ذات و مفهوم «  تلاش »

می خندیم به لگدمال شدن « رقابت »

می خندیم به وجدان های مرده

می خندیم به سؤال های لو رفته

می خدیم به آن هایی که خریدند و پریدند

می خندیم به ...

می خندیم به در و دیوار

می خندیم و می خندیم؛ آنقدری که دیگران به خاطر دیوانگیمان گریه کنند


 دیروز صحبت های یک مسئول را در رابطه با ابطال آزمون تخصص ( دستیاری ) گوش می کردم. علت اصلی باطل شدن امتحان لو رفتن سؤال ها بود. وقتی که آقای مسئول داشتند در آرامش کامل و تکان تکان دادن صندلی شان دلایل را رو می کردند، چهره خسته تک تک آن هایی که چند ماه تمام صبح ها ساعت 7:30 به کتابخانه می آمدند و ساعت 11 شب بیرون می رفتند جلوی چشمم بود. و حالا زحماتشان باد هوا شده رفیق. به همین راحتی، به همین سادگی.

آنقدر عصبانیم که اگر دست من بود، آن هایی را که سؤال ها را فروخته بودند اعدام می کردم. باور کن.

گفتند که می خواهند دوباره آزمون را برگزار کنند اما آمادگی اول کجا و آمادگی بعدی کجا؟

+نوشته شده در یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط رضا (سینوس) | نغمه دوست ()
A good doctor is a dead doctor

بحثمون بالا گرفت. عقیده داشت که پزشک باید متعهد باشه. تعهد از دید اون یعنی سرت رو مثل چیز بندازی پایین و مسیرت رو توی مثلث کتابخونه، دانشکده، بیمارستان خلاصه کنی. توی کیفتم چیزی جز روپوش و گوشی و کتابای مجاز از دید بعضی ها نباشه،  و اگر هم نظری دادی و بابت اون نظر خواستن جورابتو پرچم کنن، حقته. خلاصه از دید اون بنده خدایی که من رو بسته بود به مسلسل عقایدش :

« A good doctor is a dead doctor »

 

از افکار پلید من شیطان: پس فردا که امتحان عملی داریم. توی یکی از ایستگاه های امتحان باید از یک نفر که داره نقش  بیمار رو بازی می کنه شرح حال بگیریم. یکی از ترم بالایی ها بهم گفت که طرف گاهی اوقات می زنه زیر گریه و شما باید با حرف زدن و دل داری دادن آرومش کنید که به این مهارتتون در تسکین بیمار نمره می دن. من که حالم این روزای آخر ترمی داغونه می ترسم اگه پس فردا سر امتحان، اون جناب « بیمار نما » زد زیر گریه، منم بزنم تو گوشش و بگم: « خفه شو و فقط به سوالام جواب بده! عصبانیبعدش هر قبرستونی خواستی بری، برو! » نیشخند

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط رضا (سینوس) | نغمه دوست ()
سیب زمینی ها نخوانند!

مرد بی غیرت نداریم

ما آدم های غیرتی ای هستیم. منظور از ما هم نسل خودمان است و هم نسل گذشته مان؛ قرار است نسل آینده را هم خودمان تربیت کنیم، پس آن ها هم غیرتی خواهند شد. آن ها هم باید مثل خودمان تربیت شوند و به هر چپ نگاه کردنی و خنده و ریسه رفتنی، رگ های گردنشان بالا بزند و خونشان به جوش بیاید. من اعتقاد دارم که غیرت بخشی از هویت ماست و باید حفظ شود و همه نسل ها با این مفهوم تربیت شوند.

 این روزها بعضی ها پیدا شده اند و فکر می کنند اگر دوره و شرایط زمان جدید را به رخ آدم بکشند و بگویند: « الآن شرایط عوض شده، چشم و گوش همه عوض شده، دیگر هر کسی با هر چیزی غیرتی نمی شود، بیا کمی مدرن فکر کن، بیا امروزی باش و ... »، می توانند شرایط غیرت را عوض کنند اما من این چیزها رو قبول ندارم. از نظر من غیرت در همه شرایط و مکان ها و زمان ها یکی است؛ تغییرناپذیر است.

 من آدم غیرتی ای هستم؛ شما بگویید آدم سنتی؛ اصلاً بگویید آدمی که هنوز در دهه های 20 و 30 زندگی می کند. برای من تاریخ فرقی ندارد؛ اینکه دهه 20 شمسی زندگی کنم یا 80 نوع غیرت و شرایط غیرت برای من یکی است. من نمی توانم کسی را که به اش تعلق دارم با کس دیگری در حال ریسه رفتن ببینم. خونم به جوش می آید؛ دست خودم نیست.

 من نمی توانم روشنفکر بازی در بیاورم و از اینکه یک آدم غریبه رفته و 3-4 ساعت با زن من درد دل کرده ناراحت نشوم. اگر در یک مهمانی یا جایی یکی بیاید و به زن من بگوید که شما را فلان روز و فلان جا دیدم و من از این موضوع خبر نداشته باشم، قاتی می کنم. نمی توانم، دست خودم نیست. این نه یک مریضی روانی است و نه یک بیماری فکری! من از آدم ها، حق دارم؛ حق بهترین خنده هایشان، بهترین حرف هایشان و بهترین لحظاتشان و اگر آدمی که من به اش تعلق دارم، هر کدام از این ها را به کس دیگری – به حق یا ناحق – ببخشد، خونم به جوش می آید. برای من فیس بوک و بادو و ... ادای روشنفکری نیست که بگذارم زن من صبح تا شب بنشیند و با آدم های دیگر تبادل افکار و عقاید کند. برای من این محیط ها، محیط های دوست یابی عجیب و غریبی است که همه جور آدمی آنجا پیدا می شود، پس من نمی توانم بی خیال باشم.

 بعضی از زن های امروزی از اینکه مردها کنترلشان کنند – در محیط و منزل – ناراحت می شوند. دخترهای ما هم همینطور هستند؛ وقتی پای غیرت به میان می آید، مدام بحث های مدرن بودن و مدرنیته را پیش می کشند و انگار که ما مردها از همه جا بی خبریم، می خواهند بدون اینکه خودشان در کارها و رفتارهایشان تغییر دهند، ذهنیت و بخشی از هویت ما را که غیرت است، از ما بگیرند و یک مرد سیب زمینی داشته باشند. اما با روحیاتی که من از نسل خودم سراغ دارم، مطمئن هستم که هیچ وقت این اتفاق نخواهد افتاد. حالا هم اگر می خواهید تب غیرتتان بالا بزند، اول دیوان حافظ را باز کنید و بعد هم « محاکمه در خیابان » را ببینید تا حسابی غیرتی شوید.

 

من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش/ نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه

 

منبع: مجله محبوبم « همشهری جوان » / کامران بارنجی

 

   

توضیح ضروری خودم: خواهشاً و تحت هیچ شرایطی غیرت رو با تعصب های احمقانه و جاهلانه و با وحشی گری اشتباه نگیرید.

 

 

+نوشته شده در جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸ ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط رضا (سینوس) | نغمه دوست ()
Sign

صحنه اول:

هوا تاریک شده، از شدت سرمای بیرون شیشه جلو بخار کرده، ضبط ماشین روشنه، آریان گذاشتیم: « دور می شم از پیش تو، آهسته اما خسته... ». گلوم می لرزه و نبضم تند می زنه. برمی گردم طرف علی و می گم: « علی، نمی دونم چرا بغضم گرفته؟ ». علی می دونه چرا.

صحنه دوم:

ضربه، درد و دستی که وقتی میارمش جلوی صورتم پر از خون می شه! پیر مرد که هول کرده می گه: « ماشین داری؟ برسونمت بیمارستان؟ ». من هم با صورت و دست خونی می دوم طرف در گل فروشی: « آره، ماشین دوستم هست »

صحنه سوم:

با عجله توی راه بیمارستانیم. دستم با یک عالمه دستمال کاغذی خونی جلوی صورتمه. سرم رو پایین گرفتم و یک ریز اشک می ریزم، نه از روی درد، از روی....از روی....( ولش کن بابا ). علی با یک دست فرمون ماشین رو گرفته و با دست دیگه شونه هامو می ماله و دلداریم می ده. ضبط ماشین خاموشه، آریان چیزی نمی خونه.

صحنه چهارم:

حالا دیگه شبه. از بیمارستان مرخص شدم. میندازیم توی جاده های تاریک بیرون شهر. ضبط روشنه، آریان داره می خونه: « تنها یارم این ساز منه... ». علی حرف نمی زنه. ریز ریز و بی سر و صدا اشک می ریزم.

 

+نوشته شده در جمعه ٤ دی ۱۳۸۸ ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط رضا (سینوس) | نغمه دوست ()